تبليغاتX
او شمع و من پروانه

او شمع و من پروانه
تقدیم به برادر شهیدم عبدالرضا
سلام به همسنگرای بزرگوار...

این چند روزه خیلی روزای به یاد موندنی بود روزایی که شاید به دست آوردنش سخته ولی ممکنه...

یاد کردن عزیزانی که به خاطر ماها رفتند تا بمونیم و تعریف کنیم و نفس بکشیم با یاد نفس های زیبایشان .... با یاد دلاوری هایشان.... با یاد عشق بازی هایشان با خدا...

خوش به حالتان که تفسیر کردید معنی عشق حقیقی را...

یادتون همیشه تو دلم زنده است ....

به قول بابا علیرضا که تو دست نوشته ای که دیروز خوندم که نوشته بود....

( شهدا لاله هارا شرمنده کردند)

خیلی برام مفهموم خوبی بود ....

چند روزی بود که برای مصاحبه وتهیه مستند از زندگی دایی حاجی که شهید زیر۱۵ سال هست اومده بودن خونمون... خیلی خوب بود خدا اجرشون بده....

لحظه های عجیب وبه یادموندنی بود مخصوصا زمانی که هم رزمانش با اون بغض  چنان تعریفی از آن سالها کردند که فهمیدم که چقدر بی نصیب شدم از آن زمان ها ...

در هر حال خوشحالم که موندیم وحداقل اگه لایق بدونن یادی ازشون بکنیم.... شکر...

عبدالرضای عزیزم ....

دلم خیلی برات تنگ شده .... کاش منم میتونستم بدونم اون لحظه ها براتون چطور گذشت...

 هر چند میدونم با تمام مظلومیت شهدای کربلای ۵ شماها عاشق بودید عاشق به تمام معنا که حتی سختی رو به جون میخریدید و تا به خواستتون برسید که شد و تو شدی لاله ی من.....

به یادتم برادرم....دعایم کن برای همه دعاکن.....


گل نوشت: دیروز خیلی خوشحال بودیم چون تونستیم از یه نفر که دوست بابا علیرضا بوده تسبیح ودست نوشته  بابا رو بگیریم خیلی خوب بود خدا اجرش بده وبا شهدا مشهورش کنه...

التماس دعای شهادت

 

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 8:13 ] [ ریحانه سادات ] [ ]
سلام بر تمام همسنگرای عزیز...

خوبید الحمدالله؟

من که امشب رو باشوق یا شاید میشه اسمشو گذاشت دل نگرانی گذروندم....

امروز تعدادی شهید گمنام رو میارن اینجا تا تشییع بشن....

قراره بریم فرودگاه به استقبال این لاله های فاطمی ....

خیلی شوق دارم از اینکه اگه خدا بخواد لایقم بکنه به تشییع شون برم....

خدایا شکرت....

دعاکنید....

عبدالرضای شهیدم سلام ... خوبی داداشم؟

از حال من که جویا بشی شکر خوبم.... برا من وحاجی و توراهی دعا یادت نره داداشم...

داداشی دوستت دارم...

بابای خوبم سلام دلم برات تنگ شده دلم برای اون نگاه ساده وبی ریایی که هر روز با دیدن

عکس رو دیوار .... بابای خوبم برای نوه ی توراهیت دعاکن....

التماس دعا

[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 10:32 ] [ ریحانه سادات ] [ ]

بسم رب الشهید

سلام به داداش بهترینم

این روزها بیشتر از همه دلم برات تنگ میشه دلتنگی که بیست وپنج ساله گریبانگیر دل دیوانه ام شده...

داداش مهربونم خودت بیشتر میدونی که چقدر این روزا بهت احتیاج دارم همیشه لحظه  به

لحظه دستمو گرفتی ...

هروقت حاجتی به خدا داشتم ترو واسطه کردم الان هم کمکم کن خیلی محتاجم ..

سر تحویل که مزارت بودم دلم حسابی هواتو کرده بود چه گلدون  قشنگی بالا سر مزارت گذاشته بودن

خدا اجرشون بده انشالله....

بازم دعام کن که محتاج دعای آسمونیت هستم....

بابا علیرضای خوبم محتاج دعای قشنگت ....


 پ.ن: ماییم ونوای بی نوایی بسم لله اگر حریف مایی....

التماس دعای شهادت

 ایام فاطمیه تسلیت باد

[ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ] [ 19:51 ] [ ریحانه سادات ] [ ]
سلام به تمام همسنگرای بزرگوارم....

سال نو همه مبارک انشالله...

انشالله خدا این سال با ظهور آقا امام زمان (عج) منتهی بکنه انشالله...

من وحاجی شب عید تصمیم گرفتیم سر تحویل سر مزار شهدا باشیم که خداروشکر سر

تحویل تو بهترین جایی که بهم آرامش میده بودیم...

خیلی حال وهوای خوبی داشت.... پر ازآرامش و دلتنگی دوری بابا وداداش خوبم...

بابا وداداش عزیزم برامون دعا کنید محتاج دعای آسمونیتون هستم

التماس دعای شهادت ازتمام عزبزان....


سال نو مبارک انشالله

شادی روح شهدا صلوات

 

 

[ پنجشنبه سوم فروردین 1391 ] [ 0:4 ] [ ریحانه سادات ] [ ]

بسم رب الشهید

سلام بر شهدای پاک وعزیزمون وبابا علیرضا وداداش خوبم...

دلم حسابی تنگتون بود....

شرمنده که نتونستم پنجشبه بیام گلزار ...

مهمون داشتم ...بابا علیرضا وداداش جاتون خالی هرچند میدونم از صبح که کار میکردم برای اومدن مهمونا خستگی برام نمی موند با یاد شماها...

بعضی اوقات فکر میکنم که چقدر خدا بهم لطف کرده که مهر ومحبت شما عزیزان تو دل من وحاجی مونده خداروشکر....

وقتی قدم تو گلزار میذاری دلت از تعلقات دنیا خالی میشه و دلت اروم  میشه و خوشحالی از اینکه میدونی بعد خدا شهدا بهترین مانوس بی قراری هات هستن....

وقتی میگم عارفانه ترین زندگی یعنی زندگی که همیشه وهر لحظه اش به یاد وعشق شما عزیزان عارفان آسمونی بهترین زندگیه....

همیشه به زندگیمون عنایت داشتی از این به بعد هم کمکمون کن شکرگذار خدا باشیم...

داداشی گلم نمیدونی چقدر دلم هواتو کرده اون نگاه زیبات.... اون چشم های قشنگت..

داداشی برام دعاکن که خیلی محتاجم...

داداشی عزیزم من به کمک تو وبابا خیلی صبور شدم کمکم کن بیشتر صبر پیدا کنم و دل دلتنگیم اروم بشه انشالله.....

التماس دعای شهادت.....

[ شنبه بیستم اسفند 1390 ] [ 7:33 ] [ ریحانه سادات ] [ ]

بسم رب الشهید

سلام به تمام همسنگرای عزیز

دوباره اومدم با یه دلی پر

اخرای ساله و بوی عید و نشتن کنار خانواده و ...

هر چند سر تحویل سال دلم یه ذره میگیره ولی خب دلم خوشه به اینکه  بابا علیرضا وداداش عبدالرضای شهیدم پیشمونن....

پنجشنبه با حاجی رفتم گلزار

هوا سرد بود ولی دلم  با دیدن بابا وداداش گرم گرم شد...

دلم هواشونو کرده بود خیلی

دلم میخواست قبر داداش رو بغل کنم  و تا گریه دل تنگیمو بهش نشون بدم....

دلم میخواست بهش بگم که خیلی دوسش دارم....

چند روز پیش که داشتم سبزه عید رو میذاشتم حاجی گفت به احتمال زیاد سر تحویل گلزار باشیم بی زحمت دوتا سبزه هم بذار....

خیلی خوشحال شدم ...

وخداروشکر میکنم که خدا هدیه ای چون همسرم رو بهم داده که در درکم میکنه وحرف دلمو میزنه....

بابا علیرضا و داداش عبدالرضا دعام کنید

شادی روح شهدا صلوات

[ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 7:41 ] [ ریحانه سادات ] [ ]

بسم رب الشهید

سلام عبدالرضای خوبم

بازم اومدم با یه دردودل تازه برات..

برادرم ! برای من توی این روزهای ابری فقط مزار شهداست و بس ! هیچ کس نمی دونه چه حالی دارم و به چه فکر می کنم !بهم میگن دیونه شدی ... نمی دونم چرا ؟!اما خودمم همین حس رو دارم ....حس می کنم شدم یه دیونه به تموم معنا !اما دوسش دارم این دیونگی رو ... دوسش دارم این سوختن رو ....دوست دارم زیر بار طعنه بودن رو !!

!!کاش می شد هر چی رو که احساس می کردم برات بگم ،اما بگذریم . برادرم ،دلم برای جنوب و غرب تنگ شده ....  برای گریه کردن از ته دل توی طلائیه ،برای بوی عطر و گلاب مناطق ،برای در آغوش گرفتن قبر شهدای گمنام ...،برای غروب دلتنگ شلمچه ....برای تجربه عشق با شهدای غریب غرب ، برای ...

داداشی من دعام کن که خیلی محتاجم

برای همه دعاکن


پ.ن: شهدا همه اصحاب آخرالزمانی سید الشهدا (ع) هستند وپیام آن ها عشق واطاعت است و وفاداری...

(شهید آوینی)

شادی روح شهدا صلوات

[ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 7:52 ] [ ریحانه سادات ] [ ]

 هوالشهید

دلم گرفته بود خواستم دردودلی باهات داشته باشم

هنوزم باورم نمیشه این تاریخ پر برکت به این زودیا کمرنگ بشه

نمیدونم چی شد؟ چرا به این زودی؟ چرا جبهه های رفته ی دیروز....

دلم گرفته بود
وقتی اشک میاد یعنی تو منو خوندی و دعوتم کردی...

هرچند تو خوب میدونی عبدالرضا که گریه هام توگلزار برای سرگردانی و گمراهی خودمه وگرنه شماها که عند ربهم یرزقونید و ما......

دلم از روزگار و مردماش گرفته میام دفترم رو  برمیدارم مینویسم از درد هام؛ از غربت بی دردی ؛ درد ماندن در تعلقات دنیا...


درد اینکه تو هم نام داری و نشانی این منم که گم شده ام...

شاید میدونستی روزی به اینجا میرسم.... 

میدونم خوب داری میبینی که  بی حیایی و بی عفتی و اسراف و تجمل موجب مباهات مردم شهر شده..


میدونم داری میبینی که تواین شهر دیدن گناه و منکر عادت شده...


عبدالرضا اینجا
تمام شهر پلکهایش رو بستن..انگار که صدسال است به خواب رفته ان...


ما هم دوست داریم خوب باشیم...پس برای همه دعا کن.جونا خوبند...برا همه دعا کن...
اما...
و باز هم مثل همیشه تو آخر همه درد و دل هام برای تو.... دعام کن داداشی خوبم

اللهم ارزقنا توفیق الشهاده

[ شنبه دهم دی 1390 ] [ 13:25 ] [ ریحانه سادات ] [ ]

 هو الشهید

امروز خواستم  درمورد بابا علیرضا براتون بگم...

من واقعا بابا رو خیلی دوس دارم وهمیشه عنایت ها ولطف هاشو تو زندگیم میبینم...

حالا که گفتم بذارید از اول بگم من زمانی  که با حاجی ازدواج کردم اولین باری که ایشون اوردن

عکس بابا رو برام خیلی سخت بود نگاه کردن به اون عکسا ولی وقتی نگاه کردم ناخوداگاه اشکم اومد ودلم لرزید....

برام سخت بود خیلی سخت...

ولی از این بابت که واقعا خدا بهم لطف کرده و عروس یا بهتره به قول حاجی بگم دخترش منو قبول کرده خیلی خوشحالم وخداروشکر میکنم...

انشالا همه ما مورد شفاعت شهدا قرار بگیریم... ولایق محبتشون باشیم

شادی ارواح طیبه شهدا صلوات


پی نوشت:

اینم عکس  از بابا علیرضای شهیدم

http://www.up.98ia.com/images/xc0ogivg24hmitqje1fu.jpg

[ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 7:49 ] [ ریحانه سادات ] [ ]
هوالشهید

امروزدلم ازصبح هوای مزارشهدا رو کرده بود...

دلم برا بابا وداداش عبدالرضا تنگ شده بود...

بعداظهر اومدم توراه همش جلوی گریه مو نگه داشته بودم تابرسم سر مزارش

اولش رفتم پیش بابا علیرضا

نشستم این ور قبر حاجی هم اونور

تا جشم به چشماش افتاد دلم لرزید وگریم گرفت چه حال وهوایی بود...

هوای سرد امون نمیداد ولی من انگاری سرما رو نمیفهمیدم ...

بعدش رفتم بالا سر عبدالرضا ...

انگارس کسی قبل ما اومده بود یه گل خیلی قشنگ عین خودش رو سنگ بود...

نشستم دستمو کشیدم رو عکسش ونا خوداگاه اشکم اومد...

دیگه نتونستم جلوی دلمو بگیرم باهاش حرف زدم و دلم اروم تر شد....

خداروشکر

عبدالرضای قشنگم دعام کن

به اندازه وفاداری ومحبت بین اباعبدالله(ع) وحضرت زینب(س) دوستت دارم


شادی روح شهدا صلوات

[ جمعه دوم دی 1390 ] [ 0:0 ] [ ریحانه سادات ] [ ]
درباره وبلاگ

بسم رب الشهدا...

باغچه خالي قلبم جايگاه يك گل باشد
خاكريز زير پايت مي لرزد
آسمان بوي لاله ميگيرد
پيشاني بندت را باز ميكني...
پلاكت را روي زمين جا ميگذاري...
وبالهايت را آنقدر باز ميكني كه
زمين زير پرو بالت كوچك وحقيرشود...


سلام همسنگران خوبم اينجا معطر شده به عطر وجود يك لاله فاطمي برادرم(عبدالرضا)
لاله خونين شلمچه...

متولد( 1345) شهادت(1365) منطقه عملیاتی شلمچه (کربلای 5)عروجت مبارک ....

وبابا علیرضای شهیدم که اندازه دنیا دوسش دارم

شهادت: (1369) منطقه سرو

شهادتت مبارک باباعلیرضا
عاشقان شهادت